|
باسمه تعالی آنچه می خوانید، شعری است از سوی حقیر خطاب به عموی عزیزم شهید مظلوم حاج سید محمد جعفر(برهان) سبزواری که در تاریخ 24 شهریور 1390 در عراق بر اثر حمله تروریستی به شهادت رسید و تا ابد قلب مرا محزون نمود. تو رفتی و غم هجرت به دل ماند برای صبر دلم باید دعا خواند
شکست دیوار سخت تکیه گاهم پس از ایزد تو می دادی پناهم
ببین من را که گریان تو گشتم چه شد این گونه حیران تو گشتم؟
عموی خفته در ارض بزرگان عزیز میهمان خوان امامان
فراغت مرغ بی بال و پرم کرد غم هجرت بیابان پرورم کرد
نبودت هست من را داده بر باد کنم هجر تو را این گونه فریاد
سپر شد روز های بی تو بودن به صد افسوس شکیبایی نمودن
صدایت هر سحر در گوش من بود نوایت در دلم چون آب در رود
عموی کشته ی راه امامت تو نیکو خصلت و حرفت صداقت فراغت مرغ بی بال و پرم کرد غم هجرت بیابان پرورم کرد
تو در راه وصال حضرت دوست بگفتی جان من تقدیم چون اوست
عمو جانم سخن دارم فراوان تو بودی عقل و هوشم را چو سامان
همه عمرم! همه جانم! وجودم! همه ی لحظه هایم در خروشم
عمو جانم نگر بر حال زارم سیه گردیده جانا روزگارم
فراغت مرغ بی بال و پرم کرد غم هجرت بیابان پرورم کرد
سفر کردی و رفتی از بر ما شهادت گشته است بر باور ما
تو مظلوم و غریبی و شهیدی تو عشق را در دل ما می دمیدی
فدای مقبر پر رمز و رازت به قربان صدایت در نمازت عموی خفته در ارض بزرگان عزیز میهمان خوان امامان
غم هجرت بیابان پرورم کرد فراغت مرغ بی بال و پرم کرد
بگویندم صبوری کن صبوری نمی دانند غم من را ز دوری؟
بگویندم که جایش بهترین است عمویت با امیر المومنین است
بگویندم که او مظلوم شهید است مکانت در بهشت گویند فرید است
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد عمو جان! هجر تو بی یاورم کرد
غم هجرت بیابان پرورم کرد فراغت مرغ بی بال و پرم کرد
+ نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
ورود اهل بيت (عليهم السلام ) به شام بسم الله الرحمن الرحيم روز آغازين صفر است و دل همره قافله اسراء حرکت می کند و چون امروز است که اسراء مظلوم پا به شام می گذارند و با رسيدن خبر نزديك شدن اسراى اهل بيت (عليهم السلام ) به دمشق ، يزيد دستوراتى صادر كرد: 1-تاجى جواهر نشان و تختى مرصع به سنگهاى قيمتى آماده كنند. 2-بزرگان هر صنف با كمك يكديگر شهر را در كمال زيبايى زينت نمايند. 3-تمام اهل شهر لباس هاى زينتى بپوشند و خود را بيارايند. 4-همگى در معابر رفت و آمد نموده، به يكديگر تبريك بگويند. 5-پس از آمادگى كامل با طبل و شيپور به استقبال اسرا بروند. 6-جارچيان در شهر جار بزنند: سر هاى بريده و زنان و اطفال كسانى بر شهر وارد مى شوند كه به قصد براندازى حكومت عازم عراق بوده اند، ولى عامل خليفه يعنى ابن زياد آن ها را كشته است . هر كس خليفه را دوست دارد امروز شادى نمايد.
شاميان پست نيز كوتاهى نكرده بر فراز بام ها بيرق هاى رنگارنگ برافراشتند و در هر گذرى بساط شراب پهن كردند. نغمه آوازه خوانان بلند بود، و مردم دسته دسته به سوى دروازه كوفه در دمشق مى رفتند و عده اى از شهر خارج شده بودند. اين در حالى بود كه اهل بيت مصيبت زده و داغدار پيامبر (صلى الله عليه و آله ) را - كه جبرئيل امين پاسبان حريم محترمشان بود - همراه با نيزه داران تازيانه به دست و بى رحم وارد دروازه ساعات كردند. آن نابخردان پست همين كه جمع نورانى اسرار را ديدند زبان به جسارت گشودند. در آن شهر چه گذشت و با آن بزرگواران چه كردند قلم را يارى نوشتنش نيست.
------------ الوقايع و الحوادث : ج 5 ص 6 - 30. از مدينه تا مدينه : ص 896 - 899. همچنين اقتباس از ناسخ التواريخ عوالم العلوم ، مهيج الاحزان ، رياض المصائب ، لهوف ، امالى صدوق ، الدمعه الساكبه .
+ نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
بسم الله الذی لیس له شریک السلام علیک یا ابا عبدالله، و علی الارواح التی حلت بفنائک، علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت، و بقی الیل و النهار، و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام علی الحسین، و علی علی ابن الحسین، و علی اولاد الحسین، و علی اصحاب الحسین، و علی شهداء المظلوم فی طریق زیارة الحسین عزیزا! محرم امسال برایم معنای دیگری دارد. عشق به اباعبدالله برایم تجلای دیگری دارد. روز به روز تو را در یاد دارم. ساعت ها با بغض طی می شود و هنگام خواب، سیل جاری می سازم. جان دل! امروز سومین سحر محرم را چون دو روز قبل با زیارت عاشورا و آل یاسین آغاز نمودم و ثوابش را هدیه به روح پر از عظمت تو مظلوم خاندانمان کردم. خوب دانم که می دانی چه گونه در مراسم عزاداری سالار شهیدان سوم محرم از حضرت رقیه روضه خوانده می شود. آخ شهید عزیز! پس از شهادت دردناک و جان سوزت، دخترت را احترام کردند، دور و برش را گرفتند، ناز و نوازشش کردند، آرامش کردند، با وی مهربانی کردند، تسلیت گویان در کنارش اشک ریختند، با وی هم دردی کردند، تنهایش نگذاشتند، تکریمش کردند، او را مراقب بودند و به او محبت کردند. ای مظلوم و ای غریب! امروز از صبح به یاد دردانه حسینم. او که وقت وداع آخرین، به پای ذوالجناح افتاد. او که هنگام وداع از پدر خواست تا چون یتیمان مسلم ابن عقیل، نوازشش کند. او که به چشم خود پدر مظلومش را در میدان جنگ نظاره کرد. او که امید و مأمنش را در میان شمشیر های قطع کننده دید، او که با چشم خود، پدر محزونش را مجروح دید، او که خون های ریخته شده به روی ذوالجناح را نظاره کرد. او که بدن بی سر سید و سالار شهیدان را دید، او که در کنار بدن خونین و قطعه قطعه شده پدر تازیانه خورد، سیلی خورد، هتاکی شنید، بی حرمتی شنید. ای عموی شهیدم! بر غم اهل خیام حسین (ع) می گریم و شکر ایزد می کنم که اهل خیام تو را به برکت خوبی تو، چه عزتی خداوند عطا نمود. جایت در قلب است و غمت سوزان. تو را من چشم در راهم! عزیز دل! به خوابم یک شبی آیی! و گویی از زبان خود! تمام خواستنی هایت! که من در عشق تو سوزان! به تو مدیون! من تنها شده آیا شود آیم بسوی تو؟ من بی کس شده آیا بود غمخواری بی ریا چون تو؟ من بی سرپناه غم! من محزون! من مغموم! من قامت خمیده از دوری! تو را من چشم در راهم! شود روزی زیارت کرد روی ماهت را دگر باره؟ که گویم در دلم حاجات خود را ای شفیع خلق در محشر؟ شود فریاد نامت را به ضجه ناله و شیون، کنار قبر پاک تو! به یاد حضرت سقا! به یاد یاور مولا! به یاد عاشق و معشوق! به یاد تو عمو جانم! که در دنیا تو بودی مأمن و یارم، و در عقبی تو را خواهم برای خود، شفاعت را طلب دارم. عمو جانم! عمو جانم! التماس دعا
+ نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
باسمه تعالی حجة الوداع تمام شده است و در بازگشت از حریم ان الهی، مسجد الحرام به مدینة النبی، امین وحی الله، جبرئیل علیه السلام بر رسولش حبیب الله، محمد مصطفی صلوات الله علیه نازل شد و فرمود: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ ((ای پیامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكنى پیامش را نرساندهاى و خدا تو را از [گزند] مردم نگاه مىدارد آرى خدا گروه كافران را هدايت نمىكند)) و حضرتش فرمان داد ای مردم بیاید و در این مکان در کنار برکه غدیر جمع شوید. رفته های مسیر را گویید باز آیند و مانده های راه را گویید سریعا ملحق شوند که امر بسیار مهمی است و دلیل هدایت را برایتان واگو خواهم کرد. رفته ها آمدند و نیامده ها رسیدند. از جهاز اشتران منبری بلند برای حضرتش ساختند و علی را با خود به بالای منبر برد و چون همیشه خطبه هایش را با حمد و سپاس حضرت جل و علی آغاز نمود. سپس در ادامه فرمود: إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ ((ولى شما تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آوردهاند همان كسانى كه نماز برپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند)). اين علي ابن ابي طالب است كه نماز به پا داشته و در ركوع زكات پرداخته و پيوسته خداخواه است. در این هنگام رحمة للعالمین دست راست علی این ابی طالب را را بلند کرد و فرمود: هر کس که من مولای او هستم زین پس علی مولای اوست. خداوندا دوست دارانش را دوست بدار و دشمنانش را دشمن باش. عید ولایت، امامت، هدایت، صداقت، شفاعت بر همه پیروان راستین خدا و رسولش مبارک باد. یاد شهید مظلوممان هم گرامی باد.
+ نوشته شده در سه شنبه 24 آبان1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
قل لن یصیبنا الا ما کتب الله لنا محضر محترم شهید مظلوم، مهربان محبوب سفرکرده، جناب آقای حاج سید محمد جعفر(برهان) سیزواری السلام علیک ایها الشهید خداوند جل و علا را گواه می گیرم که تو احسن اصدقاء و احب اقرباء بودی و ستون محکم استواری، مثبت نگری، ایمان و غمخواری ات، در غم فراقت بسیار از برای من و همگان خالی است. خداوند باری تعالی شاهد است که قلب مجروحمان، روز به روز غم مظلومیتت را هجی می کند و صبح و شام در حسرت نگاهت می گذرد. ای که مقام شفاعت از سوی اقدر القادرین در کارنامه است ثبت گردیده است. ای که پسوند شهید در ابتدای نام زیبایت سعادتی وصف ناپذیر و دست نایافتنی است. ای که صدای روحانی و ملکوتی ات، زینت بخش صبح های من است و ای که به گواه خلق محزون، لبخند همیشگی ات آرام بخش قلب های محزون و حلال مشکلات، مضطران بود. به تو نامه می نویسم، به تو که بهترین بودی، به تو که عزیزترین بودی، به تو که موفق ترین بودی و به تو که انسان ترین بودی. به تو از تو می نویسم و گله از نبودنت می کنم. نبودنی محسوس و مؤلم. نبودنی که تنهایی را برایم رقم زده است و بی پناهی را ملموس نموده است. ای تو تکیه گاه سخت ترین لحظاتم. ای تو مأمن سخت ترین دردهایم، ای تو یاورم در بی پناه ترین لحظاتم. چه کنم با نبودنت؟ چه بگویم از نبودنت؟ تو بگو فراق چون تو عزیزی را به چه صبری توان تحمل است؟ به چه ایمانی توان عبودیت است؟ تو بنده راستین پروردگار عالمین بودی! تو شیفته و دلداده ی ارباب بی کفنی چون حسین بودی! تو برایمان نور دو عین بودی! از تو آموخته ام بندگی را! ارادت را! عدل را! انصاف را! جهاد را! عشق را! مروت را! مردانگی را! ای تو بیدار خفته در جوار جد مظلومت علی! ای تو مهاجر در راه خدا و رسولش! ای زنده ی مرزوق در درگاه حضرت حق! ای تو که سقاک ربک شرابا طهورا! ایام اول رفتنت، بسیاری مرا گفتند که ای محزون! روزها می گذرد و این غم برایت عادی خواهد شد. به زندگی بر خواهی گشت و در روزمرگی هایت عموی عزیزت خاطره ای بیش برایت نخواهد بود. با آمدن فرزندت، این داغ کهنه می گردد. لیک ای بهترین عمو! نزدیک به 2 ماه است که مظلومانه تو را به ضرب گلوله ظالمان در راه زیارت سید الشهداء و به جرم ارادت بسیارت به مولای متقیان، حضرت امیر مؤمنان، علی علیه السلام و فرزندان معصومش علیهم السلام و جده ی مظلومه ات، مضروب و محزون و شهید راه دین خدا، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها، به شهادت رسانده اند. خدایم شاهد است که داغت در دل همچنان تازه است و غمت برایم همچنان فاجعه ای مؤلم است، حضورت همچنان پررنگ. الهی حبب لقائی را خالصانه خواستی. آنچنان عارفانه و خاضعانه خواندی سبحانک یا لا اله الا انت، الغوث، الغوث، خلصنا من النار یا رب، که رفیع ترین جایگاه را دریافتی و یقینا، بهشت برین را با شکوه و جلال صاحب شدی. مرا بگو که هنگام زیارت سید الشهدا در چه حال بودی؟ به چه می اندیشیدی؟ مرا بگو که مولایمان حضرت حجة ابن الحسن را که دیدی، با او چه درد دل کردی؟ تو شهید راه حسین گشتی. روز عاشورا با چه حال عرفانی یالیتنی کنت معک را خواندی که چون کربلاییان، مظلومانه، غریبانه و خالصانه به تبعیت از مولای عطشانمان جام شهادت را نوشیدی و ما را تا ابد در غم خود سوزاندی. ای پروانه پر سوخته و قربانی شده گرد شمع ولایت! ای پرستوی هجرت کرده! نامت همیشه جاویدان است و یادت در دل. از حضرتش صبر بر این مصیبت را برای تک تکمان بخواه. خوشا آنان که با عزت زگیتی بساط خویش برچیدند و رفتند زکالاهای این آشفته بازار محبت را پسندیدند و رفتند خوشا آنان که در میزان وجدان حساب خویش سنجیدند و رفتند نگردیدند هرگز گرد باطل حقیقت را پسندیدند و رفتند خوشا آنان که از پیمانه دوست شراب عشق نوشیدند و رفتند خوشا آنان که در راه عدالت بخون خویش غلتیدند و رفتند خوشا آنان که بذر آدمیت در این ویرانه پاشیدندو رفتند چونخل بارور برتنگدستان ثمر دادند و بخشیدند و رفتند زجذر و مد این گرداب هایل سبکباران نترسیدند و رفتند خوشا آنان که پا در وادی حق نهادند و نلغزیدند و رفتند زتقوی جامه در برکن که پاکان زتقوی جامه پوشیدند و رفتند مشو غافل که پاداش بدو نیک زگیتی رفتگان دیدند و رفتند خوشا آنان که بار دوستی را کشیدند و نرنجیدند و رفتند (رسا ) در راه خدمت باش کوشا خوشا آنان که کوشیدند و رفتند
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
بسمه تعالی
از مومنین کسانی هستند که آنچه با خدا وعده کردند صادقانه اجابت نمودند پس ترسی بر آنان نیست و آنان اندوهگین نخواهند بود.
عجیب است. جمعه صبح است و من ساعت 9:30 از خواب ناز بیدار شده ام. سابقه اش بسیار کم است. اخوی نیز صدا کردم تا اوقات بیشتری را با وی سپری کنم. همسر باردارم خواب است و سعی ما بی سر صدایی است. ساعت 9:45 صبح است و ناگهان تلفن همراهم زنگ می خورد. پدرم است. سابقه ندارد این ساعت صبح جمعه ایشان با من تماس بگیرد، قلبم به صدا درآمد. رخت شستن دلم آغاز شد. صدای پدر خسته بود. - الو، بفرمایید - سلام، خواب نبودی؟؟ - سلام. نه! تازه بیدار شدم اومدم پایین. - خانمت کجاست؟ -
بالا خوابه - ببین بابا، دیروز عمو برهان و آقای همامی رو گروگان گرفتن. هر دوشون تیر خوردن و سلیم دوام نیاورده اما عمو برهان بیشتر دوام آورده. ببین می تونی امشب با مرتضی بیای ایران؟؟ - مرتضی رو می فرستم اما خودم نمی تونم خانمم رو تنها بذارم. - مرتضی رو هر جور که می تونی بفرست. - پس من و از عراق خبر دار کنید. - دیگه چه خبری می خوای؟ - از حال عمو برهان خبر دارم کنید. - خبر نهایی همین بود که بهت گفتم. - یعنی عمو برهان هم؟؟ -
بله، فقط مواظب
خانمت باش تلفن را بستم و شرح ماوقع به مرتضی دادم که روبرویم نشسته بود و حال نزارم را نظاره می کرد. صدای هق هق او بلند شد. من همچنان در شوک بودم. اولین جمله ای که به ذهنم رسید و با صدای بلند گفتم این بود «هنیئا لک الشهادة یا عمی العزیز» خود را کنترل کردم. نفس های عمیق می کشیدم. بغض گلویم را می فشارد. می بایست آرام می بودم تا همسر عزیزم را نیز با آرامش خبر دار کنم. مرتضی گوشه ای اشک می ریخت. او را به نماز صبر خواندن ترغیب کردم. ذکر من جز فبشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون و یا الهی رضا برضاک صبرا علی بلائک لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین و لا اله الا الله نبود. بغض که بسیار می شد، به دسشويي فرار مي كردم و آب را باز می کردم تا مرتضی اشک من را نبیند و تا قبل از رسیدن به ایران، خود را اذیت نکند. همسر مهربانم را نیز آرام مطلع ساختم و او را به آرامش و صبر و فکر به فرزندمان دعوت نمودم. او نیز نیاز به دیدن دیواری محکم داشت و همین امر مرا وادار به آرام بودن می نمود. برای مرتضی بلیط پیدا کرده و او را از طریق قطر به تهران فرستادم. بعد از ظهر همان روز بود که اقرباء و دوستان برای عرض تسلیت به منزل ما آمدند و اشک ریختند و من تمام تلاشم آرام بودن بود. روز ها پشت سر هم سپری می شوند و شنبه نیز با همان حال نزار سپری شد. تماس های مکرر دوستان و آشنایان و عرض تسلیت آن ها، مرا وادار می کرد، آن ها را آرام کنم و خود آرام باشم. یکشنبه پرواز کربلایی ها بود و من دلم هوای آن جا را داشت که با خود می خواندم: ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
و لعنة الله علی من ظلم محمد و آل محمد الی یوم القیامة و عجل الله فرج بقیة الله الاعظم
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
سلام
بابا رفتنت هم با سرو صداست میخوای بری خوب برو شلوغ کردن نداره تقصیر دیگران انداختن نداره من جای تو بودم کار خودمو میکردمچون زکات العلم نشرهوقتی اهل قلم هستی چه بهتر باشی و به دیگران فیض برسونی و خوب میدونی که هر چور که بنویسی اخرش موافق و مخالف داری با توحه به اینکه میدانم میخواهی به نظرات دیگران اجترام بگذاری خوب مبدونی که بایستی با سیاست بنویسی نه اینکه اصلا ننویسیموفق باشی.این آخرین کامنت او بود در خانه به پشت. خانه به پشتی که قلبش به شدت محزون است و سر درد های روزانه اش، به دلیل اشک های زیادی است که می ریزد. سوزش چشمش زیاد است. می خواهد فریاد کند که بار خدایا چرا؟ ناگهان نهیبی از عرش اعلی، همان جایی که معشوق شهیدمان هم سفره اجدادش و یارانشان است، مرا به خود می آورد و بلند فریاد می کنم: الحمدلله رب العالمین. داغ فراقش همچنان قلب های ما را می سوزاند. دوباره می نویسم چون او خواست که بنویسم. دوباره می نویسم چون او بارها خصوصی و عمومی از سبک نوشتنم تعریف نمود. اگر به یادش داغ بر دل بنشانم .... اگر به دیده خون به دامن بچکانم اگر چو نی گر نالم از سوز جدایی ... اگر نیستان را با آتش بکشانم اما هرگز و هرگز، نعمت بزرگی که خدا به تو داد را ای محبوب و ای عزیز دل کفران نمی کنم و فریاد های الحمدلله رب العالمین را چون پدر صبور داغدارت سخن هر لحظه و هر ثانیه ام می کنم. آخ عموی عزیزم، قصه ها دارم و غصه ها که دوری تو بر همه سر پوش ابدی قرار داد. قصه هایی که تو مشتاقانه آماده از شنیدنش بودی و غصه هایی که مردانه آماده رفع نمودنش. آخ عزیز دل! رفتنت من را یتیم کرد و نبودنت تا ابد من را غم دار. اگر دست من بود، و زندگی روال رو به جلو نداشت، نه اصلاح صورت می کردم و نه مشکی از تن به در و نه امیدی به کار و تلاش. لیک تو خود مرا به کاری نهادی و تو خود مرا به بسیاری از عوامل نزدیک شدن ارتباط با همسرم آموزش می دادی. آخ برهان نازنینم! هر گوشه و هر کنار، داغ تو را یادآورم می شود و هر اتفاق و هر بار که نامت را به زبان می آورد، گویی نمکی بر زخم عمیق جگرم ریخته ام. از تو می نویسم. از آن روزی که پدرم خبرم داد تا امروزم. بدون تو چون خوابی گذشته است. جایت در کنار ما خالی است. برهان عزیز! عاشقانه ترین سفر به تو خوش بگذرد، برای قلب های داغدار ما نیز دعا کن.
+ نوشته شده در دوشنبه 25 مهر1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
ان الله مع الصابرین سلام آخرین پست خانه به پشت را می خوانید. خانه به پشتی که با هر مطلب منتشر شده تلفنش زنگ خورد و ریز و درشت مطالبش مورد هجوم کسانی قرار گرفت که معتقدند ما خوبیم پس گور بابای باقی ملت که خونشان در شیشه است. خانه به پشتی که... همان سکوت بهتر است و لعنت به این زمان و این فرهنگ ما که خودمحوارنه فکر می کنیم و خودمحورانه تصمیم می گیریم که خدایی نکرده مبادا اندکی در سختی قرار بگیریم. این خداحافظی خانه به پشت است با خواننده هایش، آن هایی که حمایت کردند و آن هایی که تحقیر. آن هایی که نقد کردند و آن هایی که سرکوفت زدند. آن هایی که تشویق کردند و آنهایی که زخم زبان زدند. خانه به پشت فعالیات خود را متوقف نمی کند. با قدرت بیشتر برای حق گویی تلاش می کند. حتی در زندان این دنیایی که انسان هایش همان که لیاقتش را دارند، دارند و همین است که وضع امروزمان این است. خداحافظ
+ نوشته شده در جمعه 3 تیر1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
به نام خدای توبه پذیر حکایت خانه به پشت و شیخ از امروز در چند قسمت به رشته تحریر در می آید. ناگفته هایی از زبان خانه به پشت در ارتباطش با شیخ که هر عنوانش کتاب داستانی آموزنده، و مملو از پندهای شیرین و تلخ است و همه ی آن پندی است برای آیندگان و جوان تر ها که سری داغ و زبانی سرخ دارند و احتیاط نمی کنند و فریادهای جاهلانه سر می دهند و سکوت معنا دار نمی کنند. و اما شیخ و خانه به پشت! خانه به پشت در خانواده ای مذهبی متولد شد. او که از بدو تولد، مفاهیم اسلامی در مغزش فرو می رفت، شیخ را به دلیل کلام زیبایش، چهره نورانی اش و لبخند ملیحش بسیار دوست می داشت. در پیشتازان و بسیج دانش آموزی 2 مرتبه به دیدار مرادش که همان شیخ بود نایل گشت و حتی در نخستین دیدار، همراه با تعدادی از همراهانش، تواشیحی در محضر شیخ خواند که تا سال ها به آن افتخار می کرد. رابطه خانه به پشت و شیخ، نه فقط در حیات واقع که در رویا نیز ادامه داشت و خانه به پشت شیخ را مراد خود می دید و بسیار در خواب با او سخن ها می گفت و از بوسیدن دست او لذت می برد. آری خانه به پشت ذوب شده در شیخ و شیوخیتش، با شنیدن نامش درود بر محمد و آل محمد می گفت و چهره مقدس او را می دانست. او شیخ و یار دیرینش همان که بعد ها نامش را شاه خواندند بسیار دوست می داشت. گریه های شیخ در عزاداری های پخش شده از تلویزیون او را بسیار متاثر می کرد. مداح های وابسته به شیخ از طاهری ها و کریمی و ارضی و حدادیان و خلج و امثالهم تا هلالی همه و همه در ذهن خانه به پشت نا آگاه مقدس انسان های عاشق اهل بیت بودند. آری خانه به پشت، شیخ را همه چیز می دانست و بعضا در قبال اعتراضات کبائر فامیل و آشنایان به تصمیمات شیخ و یا مداخله ها و یا ماه دیدن ها موضع دفاعی می گرفت. تا آن زمان که سید خندان پا به عرصه تلاش و کوشش نهاد. سید خندان از حمایت زبانی شیخ برخوردار بود و شیخ او را سید متدین نامید. علاقه خانه به پشت به شیخ پس از آمدن سید خندان دو چندان شد تا آن روز که.... ادامه دارد.......... خانه به پشت
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تیر1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
بنام خدای خیر الماکرین شیخ را دولتی بود و دولت شیخ را سازمانی و آن سازمان لنگ در هوا. از سویی نمایندگان ملت آن لنگ در هوای سازمان را غیر قانونی و نا مشروع خوانده بودند و از سویی وزارت پیشنهادی به دولت شیخ، دو لنگش در هوا. گویی ورزش مملکت لی لی بازی است و گرگم به هوا. سازمان غیر قانونی لنگ در هوا که حتی اموالش مصادره و تا تأسیس آن وزارت دو لنگ در هوا احدی حق ناخنک زدن به آن را ندارد در اقدامی عجیبا غریبا، حکم حبیب کاشانی را برای سرپرستی محبوب تریم تیم فوتبال ایران صادر می کند، و جالب این است که آقای حاج حبیب خان که دم از قانون مداری می زند این حکم فاقد وجاهت قانونی را پذیرفت و او در حال حاضر 2 شغله است. پس حاج حبیب کاشانی سرپرست منتخب از سوی سازمان لنگ در هوا و یا وزارت دو لنگ در هوای دولت شیخ می شود. عجب این است که حاج حبیب کاشانی غیر ریا کار غیر سیاست باز بسیار دلسوز و عاشق خدمت به پرسپولیس، در اقدامی بی سابقه کمیته ای فنی از کسانی تشکیل می دهد که میلیون ها حرف در آن نهفته است. زادمهر، ذوالفقار نسب، پنجعلی. حال سئوال من از سرپرست موقت منتخب سازمان لنگ در هوای دولت شیخ، چه طور می تواند وجاهت قانونی داشته باشد؟ و سئوال دیگر این است با توجه به فراوانی نظرسنجی های بسیار در سایتهای مختلف ورزشی و فیسبوک، بدون استثناء بیش از 80 درصد رای دهندگان علی دایی را به عنوان گزینه مناسی انتخابیدند، اساسا آیا رای مردم باد هوا است؟ در این هنگام شیخ از نیرویی غیبی به من می گوید که خفه خوان گرفته و دیگر در این راستا سخن نگویم تا کار به جاهای باریک نکشیده است و من دست شیخ را می بوسم و به ساحت مقدسش می فرمایم، آری رای مردم زینتی است و در کل گور بابای مردم و خواسته هایشان. خانه به پشت
+ نوشته شده در سه شنبه 31 خرداد1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
به نام خدای شهیدان طلبه ای محضر شیخ رسید و فرمود: ای شیخ نیک نام و ای شکوه و برکت عصر ما، شکوه ای دارم ز محضر بزرگوارتان. رخصت بیان می نمایید؟ شیخ در نگاه شخص، که سالیان سال منصوبش در جریده ای بود، عمق فاجعه را درک نمود و گفت تو ای فرزند عزیزم که سال ها در کنارمان بودی و محبتت بر ما ثابت گردیده است، بگو فرزندم که مدتی است از تو سخنی به میان است و گویی عریضه به ساحت ما می نگاری، عرایضت را خواندیم و دیدیم سرکش شده ای. پس برای ادب کردن فرزند سرکش، چه کسی از پدر دلسوز تر و که از من مهربان تر است؟ گفتیم اندک زمانی را در تنهایی مفرط با خود خلوت نموده و به اعمالت فکر کنی و حال که بازگشته ای بگو فرزند سرکشم که تو را چیست؟ آن طلبه که در 2 سال گذشته آرزوی دیدار شیخ الشیوخ را داشت و در نامه های 9 گانه اش درخواست دیدار را بار ها بیان نموده بود و دلسوز شیخ به شمار می رفت گفت: شیخا و مولای من! امروز احوال خوشی ندارم زیرا، چون امروزی بغض ها ترکید. چون امروزی مرز ها شکسته شد. چون امروزی پرده ها دریده شد و چون امروزی حرمت ها شکسته شد. چون امروزی الله اکبر گفتن جرم شد. چون امروزی مادری بی دختر شد و دیگر ندایی از ندا نشنید و بر خاک شهیدش فریاد برآورد که تو لحظه ای سوختی و من تا عمر دارم در غم ندیدنت می سوزم. چون امروزی ای جانا و ای مأمن بی پناهان و ای بزرگوار پدر من چرا به وقوع پیوست؟ و شیخ نگاهی غضب آلود بر طلبه اندوخت و با لحنی تند و صدایی بلند و صورتی خشمگین فریاد برآورد، تو همچنان سرکشی و من این سرکشی را تحمل ندارم. و این شد که محمد نامی با تخلص زاده نور در آستانه تنهایی دیگری قرار گرفت. خانه به پشت
+ نوشته شده در دوشنبه 30 خرداد1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
به نام پروردگار یکتا در ذهن خویش مطالبی می گذرانم و حیف است این مطالب در اختیار عموم قرار نگیرد، و چون انسان جان عزیزی هستم و زن و بچه دار، و حکم ولی مرا به خفه خوان گرفتن دعوت کرده است و مخاطب حقیقی من جنبه شنیدن 2 کلام حرف حساب را ندارد و با ناقد خویش مانند قاتل پدرش رفتار می کند، سعی بر آن دارم تا با کنایه و از طریق شخصیتی غیر واقعی که هیچگونه سنخیتی با شخصیت مورد هدف ندارد، و زاییده ذهن نویسنده است، چند خطی گاه و بیگاه شوخی کنم. البته شاید طناز خوبی نباشم ولی چه کنم که مرض نوشتن دارم و هر چه مسکوت می مانم، این مرض از بین که نمی رود هیچ، تبدیل به عقده شده است و ترسیدم اگر عقده زیاد شود، دیگر توان بستن دهان چون ... باز نباشد. روزی روزگاری شیخ زیبا کلام و خوش سخن ما، در جمع یاران به نقل حدیث مشغول بود. ناگهان، مردی متملق گوی وارد مجلس شد و فریاد برآورد که ای شیخ الشیوخ، و ای فتح الفتوح، و ای شمس الشموس و ای نصرالله و ای ... ناگهان شیخ ما فریاد مرد را قطع نمود و فریاد براورد که ای ابله، ما نصر الله که نیستیم. ما خودمان نصر الله را به وجود آوردیم و در دور دست ها کاشته ایم او را. سپس موظف نمودیم خلق منحرف را که او را یمانی خوانند. ما را پرسیدند که چه گونه این مرد بازوریه ای را یمانی بخوانیم، نمی شود که و ما گفتیم که ما کردیم و شد و سخن به گزاف نیاورید که ما کلاممان فصل الخطاب است. آنگاه صدای بلند تکبیر شاگردان جلسه درس را ملتهب کرد و شیخ ما وانگهی از هوش رفت. خانه به پشت
+ نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
بسم الله الذی بذکره تطمئن القلوب برخی اوقات چپ و راست و بالا و پایین فشارشان را به سوی مرکز ثقل زیاد می کنند و مستأصل گردیدن را پدید آورند. صبح طبق عادت روزانه ی 3 روز گذشته خود، قرآن باز کردم و آمد: الَّذِينَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ. پس همان که حضرتش فرموده است: با یاد اوست که دل ها آرام می گیرد. خانه به پشت
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
بنام خدا شخصی که گویا خود را بسیار متدین و متشرع می دانست، سیلی محکمی به گوش بنده خدایی زد و زیر بار کتک او را سیاه و کبود کرد و برخی گویند قضیه بیش از این هاست. همان شخص متدین و متشرع ما، وقتی در خانه همسایه ای که زیاد دوستش نداشت، مانند چنین اتفاقی افتاد، بوق و کرنا کرد و فریاد زد که ایها الناس شما را چه شده است که با بدبخت بی چاره ای چنین کردند و چنان کردند. و جالب این جاست که همسایه ای دیگر که برخی اوقات شب ها را با هم می گذراندند و جام باشگاه های اروپا را دور از چشم همه و بی سر و صدا با هم می دیدند، چنین عملی را انجام داد و آن شخص متشرع و متدین ما گفت: خوب حقش بوده پدر سوخته. و من که شاهد و ناظر بودم با مخی دود کشیده و چهره ای حیران گفتم: عجب!!! سکوت معنا دارم از فریاد جاهلانه ام موثر تر است. خانه به پشت
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
به خداوند پناه می برم از شیطان رانده شده. من قتل نفسا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا (سوره مائدة، آیه 32) می نویسم و پاک می کنم، نمی خواهم خدایی ناکرده، عهد شکنی کرده و فریاد برآورم. اشک امانم بریده است. غم در دل دارم و حتی باور نمی کردم روزی چنین مغموم از خبری، نا خودآگاه اشک جاری سازم. آه! که چه ارزان شده است جان انسان ها و چه راحت شده است نوشتن خبر مرگ دو جوان. چه راحت است متهم کردن دیگران و چه راحت است، کشتن جوانان. چه کنم، مهر زبان بسته است، زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد و عاقبت اندیشی و مصلحت کرداری من، حالم را به هم می زند. حکم ولی(در فقه پدر ولایت دارد و حکم ولی حکم پدر است، حکم پدر پدر از حکم پدر اولا تر است سخن وی اولای مطلق است) مرا به سکوت فرا می دارد و حکم ایزدی اجرای حکم ولی را واجب می داند. آه که چه بگویم از محمد و عبدالله و فتح؟ آه که چه گونه مادر گریه کنان را صدایش را بشنوم و اشک نریزم؟ چرا؟ خداوندا چرا چنین نوگلان و آینده داران پر پر می شوند؟ آیا این عدالت تو است یا حماقت ما انسان ها؟ که اگر عدالت توست، هیهات که چنین ما را نیاموخته اند و اگر حماقت ما، که تو ما را یاری کن. خداوندی که صفا و مروه را برای هاجر زمزم نمودی، خداوندی که یوکابه را در بارگاه فرعون دایه موسی نمودی، خداوندی که مریم را به برکت عیسی پاکدامن قرار دادی، خداوندی که جنت را تحت الاقدام مادران قرار دادی، می دانم دیدن اشک مادر برای تو نیز سخت است. مادری اشک ریزد و آه کشد و ناله کند و کوه و بیابان و آسمان و زمین با او بگریند. آه که گریه مادر چه سخت است و گریه پدر سخت تر. پروردگاری که یوسف را به یعقوب بازگرداندی! پروردگاری که حسین مظلوم را با این دعا شاد نمودی و علی اکبرش را به او برگرداندی! آیا هنگامی که آسمان و زمین، فرشتگان و جنیان، همه و همه همراه حسین در کنار بدن عربا عربای علی فریاد و آه می کشیدند، داغ حسین را ندیدی؟ و تو خدای بزرگ رضا شدی که دو جوان که نام محمد و عبدالله را یدک می کشند، پدر و مادر خود را داغدار کنند. معتقدم الخیر فی ما وقع و ان الله عالم بکل شیء و بصیر خبیر و انی اقرب الیکم من حبل الورید و ادعونی استجب لکم. تو را می خوانم و با این اشک هایم و بغض شدیدم فریاد می زنم، خداوندا به برکت ظهور مولایم مهدی، دنیا را عاری از ظلم بفرما. سکوت معنادارم، از فریاد جاهلانه ام موثرتر است. خانه به پشت
+ نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
بنام خدا جمعه دیگر سپرد و غروبش آمده است. چه دلگیر است غروب جمعه ها و حسرت دیدار تو. این بقیة الله را صبح نجوا کردیم و قنوت نماز ظهر را اللهم کن لولیک خواندیم و قنوت نماز عصر را اللهم اصلح عبدک و خلیفتک به تبعیت از ثامن الائمه. جمعه هایمان با غم غیبتت عجین شده است. بیا جانا طی کن این شب هجران ... بیا مهدی با ترنم باران ... سحاب رحمت الله غروب جمعه ها دلگیر است. خانه به پشت
+ نوشته شده در جمعه 23 اردیبهشت1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
بنام خدا ای کاروان آهسته ران، آرام جانم می رود... حسنین، که درود خداوند تبارک و تعالی بر ایشان باد، وارد منزل شدند. فضای خانه را سنگین یافتند و سکوتی سهمگین در خانه طنین انداز شده بود. اسماء به استقبال این دو حجت خدا آمد. اسماء مادرمان کجاست؟ و اسماء با زبان بی زبان شرح واقعه کرد. سیدی شباب اهل الجنة، دوان دوان، بر سر زنان، وا احمداه، وا محمداه زمزمه کنان، به سوی مسجد النبی حرکت کردند تا مظلوم مقتدر را خبر کنند. علی علیه السلام، با دیدن دردانه هایش، به آنچه که آرزو می کرد هرگز نرسد، رسید. آنکس که آثار هزار زخم جنگی در بدن داشت و آه نگفت، به یکباره به زمین افتاد. مگر فاصله ای بود که مولایمان از مسجد تا منزل 3 بار افتاد و برخواست؟ وارد منزل شدند. چراغ فروزان خانه علوی، خاموش شده بود. پرده از رخسار زهرا برداشت. در کنار سرش، رقعه ای یافت و در آن نوشته بود. به نام خداوند بخشنده مهربان این فاطمه دختر محمد رسول خداست که شهادت می دهد خدایی جز ذات اقدس لم یزال نیست و شهادت می دهد محمد بنده و فرستاده اوست. ای علی! من فاطمه ام، دختر پیغمبر که خداوند مرا به ازدواج تو در آورد تا در دنیا و آخرت در کنار تو باشم. غسلم ده، کفنم کن، بر من نماز گذار و دفنم کن اما در شب و هرگز هیچ کس را با خبر نکن. و من تو را به خدا می سپارم و سلام مرا تا روز قیامت به فرزندانم برسان. و علی بی پناه شد.تنها یاور علی او را تنها گذارد. وصیت را عملی ساخت. شروع به غسل دادن کرد. همه جا در سکوت بود. آستین در دهان گرفته گریه می کردند. صدایی از هیچ بشری نمی آمد. ناگهان مولایم علی، فریادی کشید بلند ناله کرد و گفت، حال فهمیدم که چرا از من روی می گرفت. آری آثار سیلی را یافته بود، بازوی کبود را دیده بود، پهلوی شکسته را نظاره کرده بود. و زهرا، آرام جانش را در قبر قرار داد و گفت: یا رسول الله، این هم از امانتی که به من سپرده بودی، هر چه پرسیدیم، درد هایش را به من نگفت، عمخوارم بود. شما از او بخواه تا بگوید، امتت با او چه کردند. ناگهان حسنین خود را به روی بدن مطهر مادر انداختند... بار الها، به این لحظه امیر المومنین، حسنین و زینب علیهم السلام، فرج منتقم مادر را الساعة برسان، تا انتقام درسوخته، پهلوی شکسته، محسن سقط شده، سینه مجروح، بازوی کبود و رخ نیلی را از ملعون ترین انسان ها بگیرد و اعوان و انصار آن ها را که امروز جولان می دهند، به سزای اعمالشان برساند. خدایا به حق آن بانویی که دعا کرد: اللهم عجل وفاتی، عجل لولیک الفرج خانه به پشت ای کسانی که زائر عتبات هستید، ببینید یوسف فاطمه را در سامراء یا کربلا یا نجف یا کاظمین توان دیدن دارید؟؟
+ نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
بنام خدا این روزها متاسفانه شاهد بدترین بی فرهنگی ها در جامعه هستیم. اگر فضای مجازی را نمونه آماری قرار دهیم، در می یابیم که قریب به بیش از نیمی از قشر تحصیل کرده و در ارتباط با تکنولوژی و دنیای ارتباطات و هم چنین خارج نشین و متلذذ از آزادی های بی حد و مرز دنیای امروز، از بیماری بی فرهنگی رنج می برد. پس کجاست فرهنگ والای ایرانی ما که روزی دنیا را متأثر می نمود؟ کجاست احترام ما ایرانیان به عقاید دیگران؟ کجاست عزت ملی و افتخار به ایرانیت؟ چرا ما ایرانیان در دنیا استاد تقلب و دور زدن قانون هستیم؟ چرا دروغ و غیبت، امری جدا نشدنی از زندگی ما شده است؟ چاکرم و مخلصم ها از زبانمان نمی افتد و در خلوت رکیک ترین الفاظ را نثار آن کس می کنیم که تا ساعتی پیش غلامش بودیم. خانواده هایمان گویی در جنگ هستند و اگر کسی برایمان کاری نکرد، چون با او حسابی نداریم، حتی حالی از او نمی پرسیم. براستی این همه بدی در فرهنگمان سوقات کیست؟ چرا روز به روز از انسانیت دور می شویم و خود محوری و منافع شخصی را در اولویت قرار می دهیم؟ آیا در قبال جامعه مسئول نیستیم؟ آیا در قبال بی ادبی ها نباید نقش هدایت کننده ایفا کنیم؟ من راضی، تو راضی، گور پدر نا راضی را معتقدیم. دیگران و هم وطنان خویش را فراموش کرده ایم و در این وا نفسای تنگی رزق و روزی، فقظ به فکر حساب بانکی خود هستیم تا خدایی ناکرده از صفر هایش کم نشود. چرا روز به روز به افراد موجود در زیر خط فقر اضافه می شود و ما حتی ذره ای نگران فجایعی که باعثش فقر است نیستیم؟ در روزمرگی خویش غرق شده ایم و توهین به این و آن را برای خنک شدن دل جایز می دانیم. سرمایه دار فقیر را می کوبد، فقیر سرمایه دار را کینه می ورزد، رئیس از مرئوس سوء استفاده می کند و مرئوس در انجام وظایفش کوتاهی می کند. ارباب رجوع را سر می دوانیم و او را مجبور به رشوه دهی می کنیم. مسلمانان دگر اندیشان را می کوبند و اهانت می کنند و دگر اندیشان مسلمانان و مقدساتشان را. آیا واقعا آماده زندگی مسالمت آمیز در کنار یکدیگر شده ایم؟ و آیا واقعا احترام به یکدیگر را یاد گرفته ایم؟ روزگار ما را در جنگی داخلی و خطرناک وارد ساخته است. جنگ های قومی و قبیله ای، جنگ های طبقاتی، جنگ های اعتقادی و از همه مهمتر جنگ قدرت طلبی و جاه طلبی! از خود باید شروع کنیم. مردم سالاری و دموکراسی را از خانواده خود باید آغاز کنیم و دیگران را به آن در تک تک لحظات زندگی دعوت کنیم. بواقع، چه کسی را باید باعث و بانی این همه زشتی در پندار و کردار و گفتار خود بدانیم؟ مگر زرتشت ما را به پندار نیک، کردار نیک و گفتار نیک دعوت نکرده است؟ سکوت معنا دارم از فریاد جاهلانه ام مؤثر تر است. خانه به پشت
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
بنام حضرت دوست روز شنبه 30 آوریل 2011، در وبگردی های روزانه ام، مطلبی را دیدم که توجه حقیر را به خود جلب کرد. نوجوانی 15 ساله ی بحرینی به نام سید احمد سعید شمس که عاشق فوتبال و طرفدار منچستر یونایتد بود، در تاریخ 30 مارس 2011، در روزی که برای بازی کردن فوتبال چون گذشته به خیابان آمده بود. به ضرب گلوله کشته شد. نامه ای را با درخواست یک دقیقه سکوت منچستری ها قبل از بازی با چلسی برای این باشگاه فرستادم. در حالی که امید حتی یک درصدی پاسخ از محبوب ترین باشگاه جهان نداشتم، یکباره امروز جوابی که در آن تشکر فراوان، یاد آوری احمد و عذر خواهی از انجام نشدن درخواست، دریافت کردم. بد ندیدم تا این را با شما مطرح کنم. متن نامه ارسالی من: Sir Alex Ferguson, c/o Trafford Training Center, Birch Road, Carrington, Manchester M31 4BH Dear Sir Alex Ferguson, Re: One minute silence before the Chelsea match to remember
Ahmad On 30th March 2011, a fifteen year old boy was shot dead by
security forces in Bahrain. His name was Sayyed Ahmad Saeed Shams, and he had
been playing football outside his home in the village of Sa’ar when security
forces and military personnel ruthlessly gunned him down.
Ahmad was unarmed, and did nothing to provoke such a brutal and
lethal response. He died not only as an innocent Bahraini teenager, but also as
a typical young football fan wearing a Manchester United jersey. Images of the young boy lying dead in the Manchester United shirt
have provoked massive sorrow in Bahrain during what is an immensely important
juncture in the country’s future. The harrowing images have become a symbol of
the aspirations of freedom which the Arab peoples wish to achieve. I would appreciate any effort that the club can make to organize a
minute’s silence at Old Trafford before the kick off on Sunday, 8th May between
Manchester United and Chelsea. The club has a good record of organizing
minute’s silence to commemorate tragedies which affect both Manchester United
fans, and humanity as a whole. I do not believe that the club’s enthusiasm for
such efforts should be lessened by the fact that this tragedy occurred in a
foreign country. The boy’s family and people around the world would welcome
this gesture from the club as an indication of its commitment to promoting the
game of football as a way towards peace, coexistence and dialogue. Thank you for your time, and I look forward to your response on
this urgent matter.
Best Regards,
_________________ S. Amir Sabzevari پاسخ باشگاه منچستر یونایتد: Dear
Amir The
story surrounding Ahmed’s death is undoubtedly tragic. Sadly,
the Club receives representations from many people each year who have awful and
tragic stories of suffering and loss of life, however regrettably we cannot establish
memorials or other symbols of remembrance on each occasion. Our
thoughts are of course with Ahmed’s family at this difficult time and we would
like to take this opportunity to pass on our condolences to you also, as it is
clear from the number of emails we have received regarding Ahmed, that he had
many devoted friends who will remember him fondly. Thank you for
taking the time to contact us. Kind regards Julie و حال برخورد یک باشگاه ایرانی را در ذهن خود مصور کنید. خداوند خر را می شناخت و شاخ به او نداد خانه به پشت
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 اردیبهشت1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
بنام خدا ان الباطل کان زهوقا اسامه ین لادن به درک واصل شد. شخصی که جان و مال و ناموس مردم جهان را مورد تجاوز قرار داد. آغاز کننده جنگ غرب علیه جهان اسلام بود. دلیل واضح بدبینی دیگر مذاهب به اسلام بود. کسی بود که نام اسلام را با تروریست عجین کرد و عقاید سلفی و متحجرانه اش را با کشتار بی رحمانه انسان های بی دفاع و غیر نظامی به نام اسلام به جهانیان شناساند. چه بسیار خانواده هایی که به فرمان او داغدار شدند. چه بسیار فرزندانی که یتیم شدند و چه ضربه مهلکی به حقیقت اسلام وارد ساخت. او انسانیت را از بین برد. او امنیت جهانی را خدشه دار نمود. بن لادن رفت و دنیا را در شادی فرو برد، لیکن ترس و وحشتی عجیب بر دل آگاهان به وجود آورد. عملیات انتقام جویانه در راه است. عملیات تروریستی گسترده ای برای پاسخگویی در راه است و در این بین، هیچ انسانی از این عملیات مصون نخواهد ماند. ای کاش قاتلان بن لادن توان پاکسازی دنیا را از تفکرات او داشتند، که امری است محال و مولایمان حضرت حجت الله عج الله تعالی فرجه الشریف، از بین برنده این انحرافات است. بنده این خبر را به فال نیک گرفته و به درک واصل شدن این ملعون دو جهان را محضر حضرت ولی عصر روحی فداه، مراجع عظام تقلید (درست حسابی) و عامه مردم دنیا تبریک و تهنیت عرض می نمایم و دست به دعا برداشته و دعای زیر را می خوانم: اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن المهدی، صلواتک علیه و علی آبائه الطاهرین، فی هذه الساعة و فی کل ساعة من ساعات اللیل و النهار، ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا، حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا. اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و شیعته و محبیه و المستشهدین بین یدیه، بحق محمد و آله الاطهار. خانه به پشت
+ نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
به نام خدا
هنگامه صبح، آرزویم شنیدن نوای الا یا اهل العالمت بود. صدای رسا و شیرینت که از کعبه بلند شده است. به خود آمدم و دیدم خیر، گوش های من که توانای استماع هر صدایی است کجا و شنیدن صدای تو مولایم کجا؟؟ آه از غم دوری تو و آه از غربت بی مثالت! چه گونه در غروب جمعه نجوایت کنم؟ چه گونه به صدای اشک خطابت کتم؟ چه گونه به امید دیدارت سحر کنم؟ تویی عزیزی که توان دیدنت را ندارم. تویی مولایم که حضورت را در غیبتت می بینم. آیا براستی خواهان آمدنت هستم؟ آیا حقیقتا فریاد العجل یا حجة الله من خالصانه است؟ الی متی احار فیک یا مولای؟ بیا مهدی با ترنم باران ... سحاب رحمت الله اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
به نام خدا یکشنبه شده است و ما فقط 2 روز دیگر در عراق خواهیم بود. روزی در نجف و روز دیگر در کاظمین. صبح به زیارت حضرت امیر علیه الصلوة و السلام رفتیم. نماز ظهر را در حرم خواندم و زیارتی کردم. به مسجد کوفه رفتیم و اعمال مسجد را به جای آوردیم و حاج مهدی هر قطعه روضه ای می خواند. فزت ورب الکعبه در فضا طنین خاصی داشت. محل حکومت مولای دو جهان شهر کوفه است و زیبایی مسجد کوفه عجیب. اعمال زیادی انجام دادیم و نمازهای بسیاری خواندیم. مقام های بسیاری از انبیاء و ائمه علیهم السلام دیدیم. زیارت حضرت مسلم رفتیم و توسلی جستیم و خوب گریستیم. هر چه چپ و راست را می گشتم، ندیدم آنکه را می بایست می دیدم. لعن الله من قتلک یا مولای یا امیر المومنین. زیارت قرایب نیز نمودیم و شام مهمان اهالی نجف بودیم. غم عجیبی در دل است. فردا روز وداع است و آنطور که می بایست و می شایست دلم راضی به این اندک زیارت نبود. صبح بعد از صرف صبحانه، زیارت وداع رفتیم. حاج مهدی خواند و ما گریستیم. زیارتی مختصر نمودیم. در این زیارت مختصر، در ذهن خویش این صحنه نمایان دیدم. سحر 21 ماه رمضان است و علی ابن ابی طالب مهمان دخترش سحری می خورد. قصد خروج از خانه را دارد. گویی غم عجیبی در دل کوفیان است. ای کاش هرگز به مسجد نمی رسید. ابن ملجم مرادی در صف اول نمازگزاران پشت سر مولای مظلوم ایستاده است و در فکر اجرای عمل شوم خویش است. و ناگهان صدای رسا که ارکان آسمان را به لرزه در آورد بلند شد و فرمود: به خدای کعبه رستگار شدم. حسنین علیهما السلام پدر را تا منزل مشایعت می کنند. به نزدیکی منزل که می رسند، علی علیه السلام می گوید رهایم کنید که زینب مرا با این حال نبیند. و کجا بود آن روزی که بروی تل زینبه حسینش را زیر سیوف عدوان دید و فریاد یا محمداه، یا علیاه را سر داد. در راه کاظمین به زیارت طفلان مسلم رفتیم و مظلومیتشان را یاد آور شدیم. و در راه طولانی خسته کننده ای به کاظمین رسیدیم. محل اسکانمان در کاظمین مهمان خانه حرم بود. براستی امام رضا خوب سفارشمان را کرده بود. در بارگاه پدر و پسرش بهترین پذیرایی از ما شد. وسایل را گذاشتیم و تجدید وضو کردیمز به سوی حرم حرکت کردیم. چه بگویم؟ چه بگویم از کاظمین و صحن و سرای با صفایش. چه عظمتی و چه ابهتی. پدر و چد پدر بزرگم در این حرم خفته اند و تو گویی بسیار در این شهر احساس راحتی می کردیم. سید محمد علی سبزواری و سید محمد تقی سبزواری. آشنایانی در حرم دیدیم و گعده ای کردیم و زیارتی خواندیم و توسلی جستیم و حالی کردیم. به زیارت اجدادم رفتم و آنانی که در مقبره بودند چه بسیار احترامم کردند. و اینگونه بود که با سوار شدن به هواپیما خواب زیبای نوروزی تمام شد و اکنون در حسرت دقیقه ای از آن به سر می برم که ای کاش در خواب ناز، بیدار بودم. خداوندا بحق علی و فاطمة و حسن و حسین و زین العابدین و محمد باقر و جعفر صادق و موسی کاظم و علی ابن موسی الرضا و محمد جواد و علی هادی و حسن عسکری و حجة الثانی عشر، فرج منتقم را برسان و تمامی مظلومان و داغدیدگان عالم را با ظهورش بشارت آزادی و راحتی ده. اللهم عجل لولیک الفرج خانه به پشت
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
بسم الله الرحمن الرحیم صبح روز جمعه، برای زیارت سامراء از کربلا حرکت کردیم. حوالی ظهر بعد از یک سفر طولانی خسته کننده و سخت برای همسفران به سامرا رسیدیم. وقتی گنبد داربست زده شده را دیدم، به یاد باسم کربلایی و نوحه اش افتادم: بای ذنب فجروا مرقدین ... و استکبرو و ابهدموا قبتین فضای بسیار عجیبی بود. نماز ظهر و عصر را در حرم خواندیم. باد سردی می آمد. سپس ظهرانه را مهمان امامین عسکریین علیهما السلام بودیم. وارد حرم منفجر شده، شدیم. همه جا بروم، به بهانه تو ... که مگر برسم، در خانه تو همه جا دنبال تو می گردم ... که تویی درمان همه دردم یا اباصالح، مددی مولا ... یا ابا صالح مددی مولا هر جا که گشتم، با چشمان اشکبار همه جا را رصد کردم و جمال رویش را ندیدم. عزیز علی ان اری الخلق و لا یری، الی متی احار فیک یا مولای؟ متی ترانا و نراک؟ حالم حال عجیبی است، همه مسافران حالشان عجیب بود. به سرداب رسیدیم. وارد سرداب شدیم. در حالی که همه به محراب مبارک نگاه می کنیم، حاج مهدی می خواند: گل نرگس آبروی دو عالم ... خیالت کی می رود ز خیالم ... جمالت جلوه الله بیا جانا طی کن این شب هجران ... بیا مهدی با ترنم باران ... سحاب رحمت الله نگاهم کن ... من فدای نگاهت ... صدایم کن .. من فدای صدایت حلالم کن ای چکیده رحمت ... سلاله عصمت ... تک سوار غریب تو را جان قامت خم زهرا ... تو را جان اشک چون یم مولا ... مرانی از درت ما را ابا صالح ای امام غریبم ... تمامی دردم تو هستی طبیبم ... تو را جان مادرت زهرا نگاهم کن ... من فدای نگاهت ... صدایم کن من فدای صدایت حلالم کن ای چکیده رحمت ... سلاله عصمت ... تک سوار غریب بدون دیدار یار و وصال حضرت مولا و با قلبی محزون از بازگشت ز منزل پدری آن کس که بیمنه رزق الوراء و بوجوده ثبتت الارض و السماء، سامراء را به قصد نجف ترک کردیم. اواخر شب، ساعت 11 با حالی خراب و خستگی کامل از 5 ساعت مسیر در جاده ای نا هموار از خرابی های جنگ به نجف رسیدیم. در دل می خواندم: مناجات علی از سوی نخلستان نمی آید ... نوای جان فزای شاه انس و جان نمی آید یتیمی دامن مادر گرفته اشک می ریزد ... که ای مادر چرا غمخوار ما طفلان نمی آید سمت چپمان، گنبد زیبایش نمایان شد. به شهر علم و فقه وارد شده ایم. السلام علیک یا امیر المومنین و سید الوصیین و خلیفة النبی و جدی علی ابن ابی طالب. یا علی ای نامدار حی داور یا علی ... یا علی ای جانشین بعد پیمبر یا علی یا علی ذاتت ثبوت قل هو الله احد ... نام تو نقش نگین مهر الله الصمد وارد هتل شدیم. شنیدم حرم را شب ها می بندند. دلم خیلی گرفت. یاد صحن و سرای با صفای ثامن الائمه افتادم. شب را خوابیدیم و صبح بعد از صرف سرشیر مخصوص نجف و عسل به حرم رفتیم. حاج مهدی زیارت امین الله را خواند. در مدح مولایمان خواند. از هم جدا شدیم. یاد این قصیده افتادم: کیستم من غرق بحر رحمتم ... دوست دار اهل بیت عصمتم هرچه هستم، پاک یا آلوده ام ... سر به خاک آل عصمت سوده ام روز اول انتخابم کرده اند ... ذره بودم، آفتابم کرده اند شمع گشتم آب گشتم سوختم ... عشق را از کودکی آموختم عشق من با چاه کوفه هم صداست ... ناله نشنیده شیر خداست قبور مطهر علماء اعلام و حجج اسلام را دیدم و زیارت خواندم. فضای عجیبی است، ان شاالله قسمت همه شود. وارد حرمش شدم. ضریحش را دیدم. منزل جدم آمده ام. خودم را چون فرزند دور از وطن، دلتنگ دور از خانواده، اسیر از زندان آزاد شده و همانطور که در خوابم دیده بودم، به ضریح چسباندم و هر آنچه در دنیا و آخرت خواستارش بودم را از او خواستم. اشک امانم را بریده است. یاد نوحه باسم افتادم که سالها با خود می خواندم: یا یوم اشوف اعتابک ... اوگف حزین عن بابک ... وارجع ازورک یا حیدر ... وارجع ازورک ... آنا الهویتک ... لاتظن نسیتک آمدم بیرون و در صحن نشستم. در و دیوار را نگاه می کردم. آنجا که مرحوم حضرت آیت الله شهید سید محمد باقر حکیم سخنرانی می کرد و نعم نعم للمرجعیه را بلند فریاد می کرد را می دیدم. ظهرانه را مهمان جدم بودیم. به مسجد سهله رفتیم. عجب فضایی است کوفه. از طرفی انسان را یاد بی وفایی مردمانش می اندازد که امروز نیز عکس های مقتدی صدر زینت کوچه برزن شده است. و از طرفی مکان حکومت مولای عالمیان است. اشک امان نوشتن بریده است. باقی روزی دیگر همه جای شهر بوی ولایت می دهد. شب به دیدار حضرت آیت الله سید رضی مرعشی رفتیم و صحبت های بسیاری مطرح شد و نظر حضرت آیت الله العظمی سیستانی در مورد برخی وقایع را مطلع شدیم. 2 روز بیشتر به ماندمان در عراق نمانده است. چون خوابی می گذرد........
+ نوشته شده در جمعه 26 فروردین1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
بسم الله المالک الملک دومین روز اقامت در کربلای معلا، بس پر بار بود. بعد از صرف صبحانه، حرکت جمعی مهمانان خوان کرم به سوی حرم با صفای یل ام البنین، اسوه اخلاق و ادب، نماد تبعیت از امام زمان، علمدار سید الشهدا، ساقی طفلان، حضرت عباس علیه السلام آغاز شد. گنبد حرم نمایان شد. السلام علیک ایها العبد الصالح. وارد حرم شدیم. در گوشه ای نشستیم. حاج مهدی خواندن را آغاز کرد. روضه حضرت عباس علیه السلام، همیشه مهمان ویژه ای دارد. حال عجیبی همه را دست داد. وارد حرم با صفایش شدیم. عجب ضریح بلندی دارد. گویی قد رعنا و قامت زیبایش در ضریح است. هیچ ضریحی را تا بدان روز به این بلندی ندیده بودم. ورود حریم با صفایش، برای من سخت بود. خم شدم جای پای زائرانش را بوسیدم. دیدم عاشقی بر کنده های زانوی خود به سوی ضریح می رود. در ذهن آقایی را دیدم که از اسب خود را به زمین انداخت، فریاد زد الان انکسرت ظهری، بر کنده های زانو به بدن نیمه جان برادر رسید و او را در آغوش کشید. حال عجیبی بود. جرأت ورود نداشتم. در مقابل اطاعت حضرتش از سالار شهیدان و سرور آزادگان، خجالت زده بودم. خجالت از رفتار خویش و عدم اطاعت از امام زمانم. دلم گرفت. ضریح را چسبیدم. فرمانبرداری از حجت خدا را از او خواستم. اخلاص در عمل را از او خواستم. در مقابل عباس، چه داشتم که بنازم؟ عشق به اهل بیت را؟ تبعیت را؟ فدایی بودن را؟ در همه امتحانات شکست خورده مطلق هستم. زیارتی خواندم. ضریح را بوییدم و بوسیدم. جان انسان تازه می شود. عظمت کربلا را در حرم حضرت عباس علیه السلام یافتم. از حرم بیرون آمدیم. به سوی حرم سرورمان حرکت کردیم. بین الحرمین را می نگریستیم. راست و چپ، عاشقان نشسته اند و توسل می جویند. نهار را مهمان حضرت ابا عبدالله علیه السلام بودیم. پس از نهار، زیارتی کردیم به هتل برگشتیم. دلم طاقت در هتل ماندن نداشت. به سوی حریم دوست حرکت کردم. راه را کج کردم و از سوی خیمه گاه به سوی حرم رفتم. مسیری که حضرتش بارها روز عاشورا پیمود. لبیک یا حسین ذکر مدام من بود. به تل زینبیه رسیدم. به سوی حرم حرکت کردم. صحن و بارگاهش صفایی عجیب دارد. ضریح را چسبیدم و هر آنچه در دل داشتم با مولایم در میان گذاشتم. پنجشنبه روز آخر بودن در کربلا است. از صبح افسردگی شدیدی دارم. روز وداع با جانان است. روز خداحافظی از بهشت است. باید استفاده کرد. برای خرید مهر و تسبیح به بازار رفتیم و خرید کردیم. ناهار مهمان حضرت عباس بودیم. از مهمان خانه حضرت غذا را گرفتیم و به هتل رسیدیم. بعد از ناهار به حرم حضرت عباس رفتم. سپس مولایم را زیارت کردم. با والد بزرگوارم به دیدار جناب آقای شهرستانی برادر مرحوم دکتر شهرستانی رفتیم. عجب جای با صفایی بود. میلیاردری که سالهای آخر عمر خویش، همه چیز را رها کرد و در خانه ای محقر ولی با صفا در جوار حرم حضرت سید الشهدا علیه السلام زندگی می کرد. خوشا به سعادتش که تا امام حسین علیه السلام هست، نام او نیز می باشد. سپس شام را مهمان حضرت سید الشهدا بودیم. به دیدن کف العباس رفتیم. افتاد دست راست خدایا ز پیکرم بر دامن حسین برسان دست دیگرم. والله ان قطعتموا یمینی، انی احامی ابدا عن دینی. به سوی تل زینبیه رفتیم. آنجا که عقیله بنی هاشم فریاد وا محمداه، و علیاه را سر داد. آنجا که بی بی محزون کربلا، حسین علیه السلام را زیر شمشیر ها و نیزه ها دید. براستی که سخت است نوشتن و نگریستن. براستی سخت است گفتن و فریاد نکشیدن. فضای بسیار سنگینی بود. به خیمه گاه رفتیم. خیمه حضرت زین العابدین علیه السلام را با ضریحی مزین کرده بودند. یاد بقیع افتادم. ضریح را چسبیدم. حضرت زین العابدین ضریحی ندارد. غربت ائمه بقیع را یادآوردم. خداوند قسمت همه کند دیدن این همه زیبایی را. به سوی گهواره علی اصغر حرکت کردیم. حاج مهدی روضه ای خواند و حال همه ما بسیار خوب شد. اشک هایمان سرازیر و دلهامان لبریز از عشق شد. به سوی مقام حضرت علی اکبر رفتیم. وارد شدیم. فضا عجیب است. گویی شیخ عبدالرضا کعبی مقتل می خواند: أنا علي بن الحسين بن علي نحن وبيت الله أولى بالنبي تالله لا يحكم فينا ابن الدعي أضربكم بالسيف أحمي عن ابي أطعنكم بالرمح حتى ينثني طعن غلام هاشمي علوي فحمل ثانية واقبل نحو القوم يضرب فيهم ضربا قويا حتى أكمل عددهم على المئتين، إلى أن جزعوا لكثرة ما قتل منهم فكمن له عند ذلك مرة بن منقذ العبدي عليه اللعنة فما ولى اللعين حتى ضرب علي الاكبر على رأسه فتعلق علي بالجواد فجال به الفرس بين الجيش الى ان قطعوه بالسيوف إربا اربا واستغاث بابيه الحسين مناديا: أبه عليك مني السلام، يا أبتاه أدركني، سمع صوته الحسين، أقبل اليه، كشف عنه الأعداء، جلس عنده: بني لعن الله قوما قتلوك ما أجرأهم على الرحمن وعلى انتهاك حرمة الرسول، بني، بني علي، على الدنيا بعدك العفا. حاج مهدی جوانان بنی هاشم بیایید را می خواند. به حرم سید الشهدا برگشتیم. دعای کمیل خواندیم. به حرم حضرت عباس رفتیم. وداع کردیم. کربلا را وداع کردن سخت است. امید دیدار سامرا و نجف و کاظمین است. ____________ به دلیل برنامه جمعه، ان شاالله فردا دیگر خاطرات نوشته خواهد شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 فروردین1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
بسم الرب الشهداء و الصدیقین و به بغداد رسیدیم. این منم که پا در خاک عراق نهادم. خاکی که برایم بسان وطن است و حوادثش را پس از وطن در رده دوم پیگیرم. عکس جلال طالبانی و نوری مالکی را دیدم. در کنترل گذرنامه با مأمور گذرنامه، زبان اصلی سخن گفتم. گویی غریبی پس از سال ها به وطن بازگشته است. والد عزیزم پس از 42 سال به زادگاهش بازگشته بود. احساس عجیبی بود. تمام این احساسات تحت الشعاع دیدار محبوب قرار گرفته بود. همه ما 10 نفر و نصفی به شوق زیارت ارباب عشاق حالی عجیب داشتیم. شیخ محمد شمسه به استقبالمان آمده بود. سوار ماشین شدیم. گویی حمله دار کاروان زایرین حضرت سید الشهداء من بودم. سخن گویی با من بود و ترجمه مطالب نیز تا حدودی ایضا. وارد بغداد شدیم. جای جای شهر، ایست بازرسی است. شهر کاملا نظامی است. خداوند صدام و صدامی ها را لعنت کند که چنین بلایی سر مردم بی گناه عراق آوردند. تو گویی 40 سال تاریخ عراق متوقف شده بود. هیچ پیشرفتی دیده نمی شد. قم از بغداد تمیز تر و پیشرفته تر است. نکته جالب ادب بازرسان و خوش رویی آنها با مردم بود. تا می دیدند که ما ایرانی هستیم و زایر عتبات، توکل علی الله می گفتند و ما به مسیر ادامه می دادیم. ساعت 13 از بغداد به سوی منزل دوست حرکت کردیم. در راه، عکس های فراوان و پرچم های مزین به نام ابا عبدالله مشهود بود. مسیر پیاده روی اربعین به وضوح قابل رویت بود. احساس عجیبی بود. تابلو نوشته بود کربلا 10 کیلومتر. در دلم می خواندم: بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا تشنه آب فراتم ای اجل مهلت بده تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا تا اینکه وارد شهر شدیم. غم عجیبی دلم را پر از خود نمود. حاج مهدی انگار می دانست در دلم چه می گذرد، شروع کرد به خواندن همان شعری که در دل زمزمه می کردم. چشمانمان توان دیدن نداشت از سیل باران شوق دیدار یار. گنبدی زرد و زیبا نمایان شد. حاج مهدی گفت این گنبد جضرت عباس است. به ناگاه در دل خواندم: ای اهل حرم میر و علمدار نیامد سقای حسین سید و سالار نیامد دست به سینه گذاشتم و در دل گفتم: السلام علیک یا ابالفضل العباس وارد هتل شدیم. همه خسته بودیم. ساعتی استراحت کردیم و 10 نفری به سوی حرم یار قدم زنان راه افتادیم. از کوچه هتل که در آمدیم گنبد طلایی علمدار حسین، یل کربلا، زاده علی مرتضی، ابوفاضل، عباس علیه السلام را دیدیم. عرض ادبی نمودیم و به بین الحرمین رسیدیم. یه خیابون قشنگی، اسمش بین الحرمینه یه طرف ضریح عباس، یه طرف ضریح حسینه اشک یارای دیدن بارگاه اباعبدالله را نمی داد. آیا براستی این من بودم که در این مکان بهشتی قدم می زدم؟ حال عجیبی بود. خوانندگان وبلاگ را بسیار یاد کردم. السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین. وارد صحن حرم شدیم. حاج مهدی شروع به روضه خواندن کرد. جای همه خالی بود. وارد حرم شدم. ضریح 6 گوشه را دیدم. السلام علیک یا وارث آدم صفوة الله. هیچ اختیاری نداشتم. به سمتی کشیده می شدم. خم شدم و جای پای زوار را بوسیدم. در را بوسیدم. چون غریبی که پس از سختی های بسیار به مأمن خویش می رسد و به او پناه می برد ضریح را چسبیدم. لبیک یا حسین، لبیک یا حسین، لبیک یا حسین هرچه در روضه ها شنیده بودم به ذهنم آمد. مقتل را با خود مرور می کردم. اشک می ریختم و زیر لب لبک یا حسین می گفتم. دعاگویتان بودم. نوشتن از این زیبا ترین لحظات زندگی بسیار سخت است. توان نوشتن تحلیل رفته است. پس و پیش بودن جمله ها را عفو کنید. کربلا حال عجیبی دارد. گویی مادرش زهرا مهمانان را مستقبل است. بوی سیب و حرم حبیب و حسین غریب و کرببلا صفا و مروه دیده ام، گرد حرم دویده ام، لیک به والله هیچ کجا برای من کرببلا نمی شود. لبیک یا حسین
+ نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
بسمه تعالی مخلوقات 2 پا و دارای عقل، در طول زندگی خویش، رویا بسیار می بینند. رویاهایی که گاها به واقعیت نزدیک است و گاها کابوس. برخی اوقات، این مخلوق عهد شکن وقایعی را در بیداری سیر می کند که چون خوابی بر او می گذرد و پس از گذر واقعه در حسرت لحظه ای از آن اشک جاری سازد. مثل من نیز، مثل چنین افرادی است و امروز که 3 روز ار رجعت می گذرد، سخت وقایع هفته قبل را در ذهن پخش می کنم. حسب قرار جمعه شب، والد معظم و مادر مکرمه و اخوی معزز با طیاره شرکت هما وارد بلاد اعراب در حاشیه جنوبی خلیج همیشه فارس شدند. 5 نفر از 10 مسافر عاشق آماده پروازند. روز شنبه نیز، حاج مهدی و خانواده معزز ایشان با همان شرکت و طیاره وارد شهر ما شدند. بنا بر این بود تا روز آتی، یعنی یکشنبه با طیران الخلیج از دبی به منامه و زانجا به نجف پرواز کنیم. لکن تماسی از سپهر پرواز رسید و ما را خبر داد که طیران خلیج متأثر از وقایع بحرین و قیام مردم آن کشور، تمام پرواز های خود را به دو کشور ایران و عراق کنسل نموده است. پس از تماس های مکرر و پیگیری های حقیر، توانستیم با همان طیران، برای روز دوشنبه بلیت آماده کنیم. جای همه تان خالی، آن شب باربیکیویی راه انداختیم و در حیاط منزل گعده ای 12 نفره داشتیم. حقیر و همسر جان، والد و والده و اخوی عزیز تر از جان، حاج مهدی نازنین و خانواده گرامی و وحید و همسرش از دوستان انجمن دوست ما در غربت. شب خوشی را گذراندیم. فردای آن روز، نیز ما را مطلع ساختند که تمامی پرواز های طیران الخلیج تا 13 فروردین به ایران و عراق کنسل شده است. مرا می گویی، به شدت عصبانی گشتم و با تماس های مکرر، دفاتر گلف ایر در دبی و ابوظبی را یکی نموده تا برای روز دوشنبه صبح از طریق شرکت اتحاد طیاره ای برای 10 نفر حجز نمودم. صبح دو شنبه به فرودگاه ابوظبی رسیدیم. آنجا بود که رگ سیدی ما جوشید و فرودگاه را با عربده کشی خود تبدیل به مکانی فاقد صلاحیت برای خانواده ها نمودیم. گفتندمان که شما بلیطتان قلابی است و طیران الخلیج شما را پیچانیده است. مسئول طیران را احضار نمودم و تا می شد او را با کلمات قصار خود مورد احترام قرار دادم تا اینکه در ابوظبی هتلی برای 10 نفر، نهار، شام و صبحانه و ایاب و ذهاب با هزینه طیران الخلیج و جای مطمئن برای روز 3 شنبه گرفتم. فردا که روز سه شنبه بود، حرکتمان به سوی بغداد حتمی است. خود را آماده می کنیم و حاج مهدی را در کنار داریم تا سفری پر از معنویت داشته باشیم. و به بغداد رسیدیم...
+ نوشته شده در جمعه 12 فروردین1390ساعت   توسط خانه به پشت
|
بسم الله الغفور الرحیم مولای من! جمعه ای دیگر آمد و تو نیامدی! جنگ ها و تغییران عالم را فرا گرفته است. دلتنگ تو هستم آقای من! مولا جان! آمدنت را به انتظار می نشینم. سال هاست که دیدگان منتظرم به طلوع روشن تو خیره مانده است و هنوز از طلوعت خبری نیست. با حس غریب حضورت در نبودنت، انس گرفته ام و بسیار سخت است ندیدنت. همدم لحظه های تنهایی ام! اشک فراق توست که پهنای صورتم را برای خیر مقدم تو، چو دریایی نموده است. دریای بیکران با باران های روزانه. صبح های غیبتت، غروب ندبه های دلتنگی است. کمیل سجده های ارادتم را به نجوای توسل نامت دخیل می بندم. ای غریب ترین انسان روی زمین! شمارگان نفس هایم دانه های تسبیح انتظار را به پای ظهورت بی قرار می سازد. بیا که رؤیای رؤیت رویت، تلاطم شب های بیداری من است. بیا که آمدنت را انتظار، کافی نیست. ای آمدنت امید مظلومان! بیا که در تاریکی و ظلمت شب های ظلم، راه حلی جز انتظار فرج نیست، و انتظار فرج سخت است. ای منتظر قیام و ای برپا کننده عقل! و ای کاش منتظر بودن را بیاموزم! ای کاش منتظر بودن را عمل کنم! ای کاش منتظر واقعی باشم و در راه عدل گستری تو قدم بر دارم! ای که بیمنه رزق الوراء و بوجوده ثبتت الارض و السماء! بیا که در قحطی بیابان، باران رحمتت صفا دهنده باشد. بیا که آمدنت آرزوست. بیا که دیدن رویت آرزو است. بیا که عاشقان ندیده خود را به نگاهی از سر لطف زنده کنی. مولای من! همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم همه جا به هر زبانی ز تو هست گفتگویی همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویی چه شود که از ترحم، دمی ای سحاب رحمت من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویی العجل یا حجة الله! العجل بقیة الله! خانه به پشت
+ نوشته شده در شنبه 21 اسفند1389ساعت   توسط خانه به پشت
|
بسم الله العلی العظیم
خداوندا، جمعه ای دیگر سحر کردم. آرزویم شنیدن صدای الا یا اهل العالم ان بقیة الله بود. آرزویم روشن کردن تلویزون بود تا صدر اخبار دنیا جاء الحق و زهق الباطل شنیده شود. خداوندا! غمگینم از دوری یار. غمگینم از ظلم بسیار. غمگینم. کجاست آن هدایتگر راستین؟ کجاست آن مولای ما تا زمین را از عدل خود پر کن؟ کجاست او که به فریاد مظلومان رسد؟ کجاست او که سلطنت ظالمان را از بین ببرد و انتقام خون بزرگ شهداء اسلام را منتقمانش بگیرد. مولای من ای کاش می دانستم کجای مستقر شده ای؟ و یا می دانستم در کدامین سرزمین و یا بیابان منتظر فرمان خداوندی. اشک می ریزم از آنکه تمامی مردم دنیا را می بینم و تو را توان دیدنم نیست. اشک می ریزم که صدای تمامی دنیا را می شنوم اما گوش هایم صدای زیبای تو را نمی شنود. اللهم عجل لولیک الفرج خانه به پشت
+ نوشته شده در جمعه 20 اسفند1389ساعت   توسط خانه به پشت
|
به نام آفریننده گیتی سلام بی عنوان را می خواندم. نظرات زیبایی بود. بحث شیرینی بود. آرزویم مطلع بودن از این بحث بود. همه را خواندم. بیش از 100 نظر. 3 تفکر مختلف. همه از یک نسل. تفاوت سنی حد اکثر 15 سال. با احترام با هم بحث کردند. کار به ماما کشید و دیگری جسارتا اسم شخصی را ایمیل کرد. از کمال تشکر، رد هرت، سعید، فرشته و ریحانه و دیگران می پرسم: به راستی کدامین انسان این روزها، به فکر حقیقت می رود؟ کیست تا جامع برای اعتقادش تحقیق کرده باشد؟ آرمانی سخن گفتن راحت است. تحقیق کردن راحت است. آیا قرآن و تورات و انجیل و اوستا و دیگر کتب آسمانی جواب همه سئوالات را می دهد؟ کمال جان! هر انسانی بنا به اعتقادات خود عمل می کند. آیا واقعا انسانی هست که به حقانیت راهی اعتقاد داشته باشد و در راه نشان دادن و بحث در قبال راه، راه راست را به بیننده و شنونده تحمیل نکند؟ دیگران! کدام ماست که وقت کند و بخواند تمام کتاب های بنیادی هر تفکری را؟ کدام ماست که حوصله کند و عالَم را بچرخد تا به حق و حقیقت برسد. قبول است که شناسنامه ای معتقد بودن مسخره است و یقینا راه درست نیست. کما اینکه در اصول دین مسلمانان آمده است که اصول دین تحقیقی است و تقلیدی نیست. مباحثان! ابتدا مشخص کنیم که چه چیز را قبول داریم. به نظرم به عنوان شروع بحث، با هر کس بحث می کنم، ابتدا می پرسم آیا فلان چیز را قبول داری؟ جوابش یا آری و یا خیر است. اگر جوابش آری است خوب با استناد به همان که به آن اعتقاد دارد بحث می کنم و اگر ندارد می پرسم چه را قبول داری؟ به نظر شما اگر بخواهم از اعتقادات جمعیتی بپرسم، و بدانم و تحقیق کنم، که را انتخاب می کنم؟ آنکه هیچ نمی داند یا آنکه مدعی دانستن است؟ منتظر جوابهایتان هستم خانه به پشت
+ نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند1389ساعت   توسط خانه به پشت
|
بسم الله المتعال منت حضرتش را که بار دیگر رخصت داد تا طرح نقاشی خود را منثور کنم و در بوم صفحه، حروف ملون را آنطور که می بایست در کنار هم قرار دهم. منت حضرتش را که در دل، صبح را خیلی نزدیک می بینم. منت خدای را که سیاهی شب را، رو به پایان می بینم و روشنای صبح از حجاز بر چشمانم نمایان است. منت خدای را که آسمان ابری بی خورشید، با آنکه سنگ می بارد، لیک اندک نوری در حال هویدا شدن است. منت خدای را که متعال است. منت خدای را که رحمن و رحیم است. و منت حضرتش را که فرمود ادعونی استجب لکم. فقد دعوتک یا الهی صبح و ظهر و شام می خوانمت، در قنوتم خم ابروی یار را از تو طلب می کنم. رکوع ها و سجده هایم، نشستن و برخواستنم، همه و همه، در حال خواندنت هستم. سبوح القدوس، ربنا و رب الملائکة و الروح را به وضوح می شنوم. صبح ها صدای گنجشکان که تو را می خوانند، ظهر ها صدای کفتران که تو را ذکر می گویند، عصر ها صدای همه پرندگان که از اتمام روز و نیامدن یار به درگاهت شکایت می کنند. گل های باغچه کوچک روبرویم هم در هر حرکت خود، فریاد بلند می کنند، باد خشمگین می وزد. درخت تنومند قدیمی، کمرش از غم دوری دوست خم می شود. سخت است برایم نگفتن از بدیهیات، خدایا در خلوتم با تو سخن می گویم. اشک چشمانم را ببین که ذکر تو می گوید. ضربان قلبم را بشنو که تسبیح کنان دیداد یار را طلب می کند. اینک نه فریادی جاهلانه خواهم زد و نه سکوتی معنادار خواهم نمود. اینک فریادی عاقلانه می زنم. فریادی با نهایت علم و سلامت عقل. فریادی بلند در امتداد و بلندای غربت مظلومان و در اعتراض به ظلم ظالمان. فریاد بر آورم که: پروردگار ما از هر نقص و بدی پاك و منزه است و وعده او قطعى است و به وقوع می پیوندد. هرگز پروردگار ما در وعده خود خلاف نمی کند. خداوند در هر كار، در كمال اقتدار و علم و حكمت است. پس بايد گريه کنندگان، بر پاكان اهل بيت پيغمبر و على گريه كنند و بر آن مظلومان عالم، زاری و فغان نمايند، و براى آن بزرگواران، اشك از ديدگان بارند و ناله و زارى و ضجّه و شيون از دل بركشند كه اى پروردگار بی همتا، كجاست حسن بن على؟ كجاست حسين بن على؟ کجایند آن پاكان و راستگويان عالم؟ آنها که يکي بعد از ديگرى، رهبر راه خدا و برگزيده از خلق خدا بودند. كجا رفتند آن تابان خورشيدها؟ کجايند آن فروزان ماهها؟ كجا رفتند آن درخشان ستارگان؟ كجا رفتند آن دین را رهنمایان و علم و دانش اركان؟ كجاست حضرت بقية اللَّه كه عالم خالى از عترت هادى امت نخواهد بود؟ كجاست آنكه براى بركندن ريشه ظالمان و ستمگران عالم مهيا گرديده است؟ كجاست آنكه منتظريم اختلاف و كج رفتاريهاى اهل عالم را به راستى و اصلاح كند؟ كجاست آنكه اميدواريم اساس ظلم و عدوان را از عالم براندازد؟ كجاست آنكه براى تجديد فرائض و سنن اسلام كه محو و فراموش گرديده؛ ذخيره است؟ كجاست آنكه براى برگردانيدن ملّت و شريعت مقدّس اسلام اختيار گرديده است؟ كجاست آنكه آرزومنديم كتاب و حدود آن را احيا سازد؟ كجاست آنكه دين، ايمان و اهل ايمان را زنده گرداند؟ كجاست آنكه شوكت ستمكاران و متعديان را در هم مى شكند؟ كجاست آنكه بنا و سازمانهاى شرك و نفاق را ويران مى كند؟ كجاست آنكه فسق و عصيان و طغيان را هلاك و نابود مى گرداند؟ كجاست آنكه براي کندن ريشه گمراهى و دشمنى مهياست؟ كجاست آنكه انديشه باطل و هواهاى نفسانى را نابود مى سازد؟ كجاست آنكه ريسمان دروغ و افتراء را قطع خواهدكرد؟ كجاست آنكه متكبران سركش را هلاك و نابود مى گرداند؟ كجاست آنكه مردم ملحد، معاند و گمراه كننده را بيچاره کند؟ كجاست آنكه دوستان را عزيز و دشمنان را ذليل خواهد كرد؟ كجاست آنكه مردم را بر وحدت كلمه و تقوى مجتمع مى سازد؟ كجاست باب الهى كه از آن وارد می شوند؟ كجاست آن وجه الهى كه دوستان به سوى او روى آوردند؟ كجاست آن وسيله كه بين آسمان و زمين پيوسته است؟ كجاست صاحب روز فتح و برافرازنده پرچم هدايت در عالم؟ كجاست آنكه پريشانی هاى خلق را اصلاح و دلها را خشنود مى سازد؟ كجاست آنکسي كه از ظلم امت بر انبياء و اولاد انبياء دادخواهى مى كند؟ کجاست آنکه انتقام خون شهيد کربلا را خواهد گرفت؟ كجاست آنكه خدا بر ستمكاران و تهمت زنندگان، او را پيروز مى گرداند؟ كجاست آنكه دعاى خلق پريشان را به امرخداوند، اجابت مى كند؟ كجاست آن بالاترين خلايق و صاحب نيكوكارى و تقوى؟ كجاست فرزند پيغمبر، محمد مصطفى و فرزند على مرتضى و فرزند خديجه بلند مقام و فرزند فاطمه زهرا بزرگترين زنان عالم؟ پدر و مادرم فداى تو!جانم نگهدار و حامى ذات پاك تو باد اى فرزند بزرگان مقربان خدا! اى فرزند اصيل و شريف بزرگوارترين اهل عالم، اى فرزند هاديان هدايت يافته، اى فرزند نيكوترين پاكان عالم، اى فرزند جوانمردان و برگزيدگان، اى فرزند تابان ماه ها و فروزان چراغها و درخشان ستارگان، اى فرزند طه و محكمات قرآن و اي فرزند ياسين و ذاريات، اى فرزند سوره طور و عاديات، كاش مى دانستم چه زمان دلها به ظهور تو قرار و آرام خواهد يافت و تو اکنون به كدام سرزمين اقامت دارى؟ بسيار سخت است بر من که چشمم همه خلق بیند و در حسرت دیدارت اشک بریزد و گوش هایم هر صدا را شنود و در حسرت شنیدن صدای تو مانده باشد. مولای من زندگی در فراق تو بسیار سخت است و سخت است برایم دانستن غربت تو. به جانم قسم كه تو آن حقيقت پنهانى كه دور از ما نيستى. به جانم قسم تو آن شخص جدا از مايى، كه ابداً جدا نيستى. به جانم قسم كه تو، همان آرزوى قلبى و معشوق مردان و زنان عالمی كه هر دلى از زيادت شوقت ناله مى زند.به جانم قسم تو آن عزتی هستي که در قیاست نتوان رقیبی یافت. به جانم قسم تو آن عظمتی هستي که هم قطاري نداری. از آن نعمتهاى خاص عالى خداوندی، كه مثل و مانند نخواهد داشت. به جانم قسم كه تو از آن خاندان عدالت و شرفى كه احدى برابرى با شما نتواند كرد. اى مولاى من؛ تا كى در انتظار شما حيران و سرگردان باشيم؟ تا به كى و به چگونه خطابى درباره تو توصيف كنم و چگونه راز دل گويم؟ اى مولاى من بر من بسى سخت است كه پاسخ، از غير تو يابم. سخت است بر من از تو بگويم و خلق تو را واگذارند. سخت و مشكل است بر من كه بر تو غيبت کبری پيش آمد. آيا كسى هست كه مرا يارى كند تا بسى ناله فراق و فرياد و فغان طولانى از دل بركشم؟ كسى هست كه جزع و زارى كند؟ آيا چشمى مى گريد تا چشم من هم با او مساعدت كند و زار زار بگريد؟ اى پسر پيغمبر آيا به سوى تو راه ملاقاتى هست؟ آيا امروز به فردايى مى رسد كه به ديدار جمالت بهره مند شويم؟ كى شود كه بر جويبارهاى رحمت درآييم و سيراب شويم؟ كى شود در چشمه آب زلال ظهور تو، ما غرق شويم؟ مایی كه عطشمان طولانى گشته است؟ كى شود كه ما با تو صبح و شام كنيم تا چشم ما به جمالت روشن شود؟ كى شود كه تو ما را و ما تو را ببينيم، هنگامى كه پرچم نصرت و پيروزى در عالم برافراشته اى؟ آيا خواهيم ديد كه ما به گرد تو حلقه زده و تو روى زمين را پر از عدل و داد كرده باشى؟ پس اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و شیعته و محبیه و المستشهدین بین یدیه بحق محمد و آله الاطهار خانه به پشت
+ نوشته شده در جمعه 13 اسفند1389ساعت   توسط خانه به پشت
|
|